|
|
||
|
اینترن بخش عفونی شدم
سه شنبه 2 خرداد1391 سلام!فک میکردم قراره برم بخش روان! یعنی مطمئن بودم! روز ۳۱ ام بعد امتحان رفتم دانشکده تا کارتم رو بگیرم یهو دیدم باید برم عفونی! اولش قاط زدم و جیغ و داد زدم که شما دیدین اینترن کمه بخش من رو جابجا کردید تا برم عفونی! من نمیخام بمیرم! میدونید مسئول آموزش بهم چی گفت؟
- خانم دکتر نگران نباشید.. دکتر بخاطر بیماری زمینه ای فوت شد... اما خوشنام و بزرگ رفت.. میدونی اگه میخاست زنده بمونه چند سال باید کار میکرد و پول جمع میکرد تا به این شهرت برسه؟ میدونی چقد باید پول جمع میکرد تا توی حرم دفن اش کنن؟ یادتونه پارسال یکی از استادها فوت کرد؟ نصف جمعیتی که واسه دکتر رفت برا اون استاد نرفته!! یعنی حرفاش رو اعصاب بود ها! به همین راحتی میگن ممکنه بمیری ها! اما ما برات بهترین مراسم رو میگیریم! به درد زنده بودنتون که نخوردیم ! شاید واسه پس مرگتون به کار بیایم! خلاصه دوستان هممون بوی الرحمن میدیم! مخصوصا من که یه مریض رفته تو پاچه ام که توی آی سی یو عفونی بستری است و مریض مجاورش تب کونگو داره! نمیدونم این یک ماه رو چطور تموم میکنیم.. هم من و هم همه ی بچه ها..... و میخام از روح دکتر عذر بخام... چیزهایی هست که نمیتونم بگم.... اما منم مثل خیلی های دیگه باور کرده بودم... دیروز از سرپرستار فهمیدیم که قضیه ایست تنفسی و وارد کردن انگشت به دهان مریض وجود نداشته بلکه دکتر قبل از اینکه تشخیص مریض معلوم بشه موقعی که مریض داشته از روی تخت سقوط میکرده میگیرتش و اونجا آلوده میشه...... شدیدا کسر خواب دارم.. از هشت شب ۳۱ ام تا دوازده ظهر یکم کشیک بودم و یک دقیقه هم نخابیدم، پنج صبح یه پیرمردی با اسهال اومد و حال عمومیش خوب بود براش دارو و سرم نوشتیم، حالا شما خودتون رو بذارید جای ما! از هشت شب تا پنج میشه نه ساعت! که یعنی نه ساعت نشستی یه جا و با انواع و اقسام آدمها سروکله زدی! حدود ۲۲ ساعت هم هست که نخوابیدی! هیچی نخوردی! خسته ای! ۱۳۰ تا مریض در نه ساعت دیدی! یعنی حدود ساعتی ۱۵ تا مریض!!!! حالا واسه این پیرمرد هم که با پسرش اومده دارو نوشتی و بهش میگی: پدر جان بیمارستان برای مریض های سرپایی سرم نمیزنه لطفا برید یه درمانگاه تا براتون وصل کنه و این جواب رو میشنوی: پیرمرد نعره کشان!: بمیرید همتون! به درد قبرستون میخورید! برید همتون تو گور! گور پدرتون !واسه چی اینجا برا من سرم نمیزنن...... یعنی چه حسی بهتون دست میده؟ جای دستت درد نکنه چهارتا فحش هم میشنوی! خب مردیکه خر مگه بیمارستان رو من دارم میچرخونم یا ارثیه بابامه؟ مگه من مسئولش بودم که بخش سرم تراپی واسش نذاشتم!؟ چطور پنج صبح پامیشی میای و مزاحم خواب ما میشی ما حق داد زدن نداریم! اما وقتی بهت میگیم برو دم خونت سرم بزن بت برمیخوره؟ تازه همین جماعت رو وقتی میخای بستری کنی که کارشون راه بیافته باز متوقع میشن و واسه بستری شدن مقاومت میکنن و میگن: واسه چی میخای بستری کنی!؟ یعنی ها! گاهی واقعا و واقعا از دست مریض ها و عمق بی شعوریشون رنج میبرم! این یه نمونه دیگه! یارو ۳ صبح با سردرد شدید اومده با شک به خونریزی مغزی واسش سی تی اسکن خواستیم رفته بخش رادیولوژی و براش انجام ندادن، چون اون وقت صبح فقط کارهای مریض بستری رو میکنن که این هم تقصیر من و رزیدنت نیست! یارو رفته و برگشته! همراهیش یه زنک بود که شروع کرد به فریاد زدن: شما که میدونید سی تی لازم نیست واسه چی مینویسین؟ ما رفتیم اونجا برمون گردوندن! نگهبان با شکم باد کرده و قیافه خواب آلوش به ما میگه برید انجام نمیدیم! حالا شما ببین که یعنی از دید اون زنک نگهبان حق خوابیدن نداره و ورم شکمش هم تقصیر ماست! بهش توضیح دادیم که سی تی اش لازمه ... تقصیر ما بود که از اول نفرستادیمش مرکز پارسیان که خصوصیه! یه صدهزار تومن پول میداد دیگه اینجوری زر نمیزد! و بعدش میگه: اینا همشون با همین هزار تومن ویزیت ما دارن حقوق هاشون رو میگیرن بعد کار ما رو انجام نمیدن! یکی نیست بگه بد بخت! اگه همین فردا همه ما پزشکها تصمیم بگیریم نیایم سر کار تو و امثال تو عین سگ گوشه خیابون جون میدی تا دیگه سه صبح نیای اینجوری صدات رو بندازی دور سرش! بعدشم قبض و نسخه اش رو گذاشت رو میز و گفت نخاستیم اصن! گفتیم نخا! کلا بش بی محلی کردیم خفن! واسه خودش داد میزد و ما هم کار یه مریض دیگه رو میکردیم! ضمنا بگم! همین خانم لارج که داشت با هزار تومن ویزیتش حقوق ما رو میداد رفته صندوق میخاسته پولش رو هم پس بگیره! چون بعدش اومد اتاق و گفت قبض ام رو پس بدین! ما هم پس اش دادیم! با خودش حتما گفته الان دیگه از گرسنگی میمیرن! هزار تومن از حقوقشون کم شد! اما نمیدونه که حقوق ما از طرف وزارت بهداشت پرداخت میشه و یه قرون از اون ویزیت اش تو جیب هیچکی نمیره! الانم معلوم نیست مریض بد بختش مرده اس یا زنده! طفلی مریضه هی به خانمه میگفت: فلانی بیخیال! ول کن! زنک اما مگه ول کن بود؟ حالا شاید به قیمت مرگ اون مرد بدبخت حالش سر جاش اومده باشه! آی که دلم خیلی از دست خیلی هاشون پره!
+ ساعت 21:16 نويسنده رها
|
پستی برای دوستان و خوانندگان خاموش
جمعه 29 اردیبهشت1391 سلام... خب امشب خدا رو شکر بهترم.. البته از نظر اعصاب و جسم داغونما! ۱۲ ساعت کشیک خفن و سنگین داشتم و از بس ایستاده بودم یا رو مریض هام خم شدم که معاینه کنم از کمر درد دارم میمیرم. اما وظیفه خودم میدونم تا حدی که
اطلاعاتم اجازه میده راجب تب خونریزی دهنده کریمه کونگو یا سی سی اچ اف )CCHF) بگم.. فعلا مردم اسمش رو گذاشتن تب کونگو! این بیماری ویروسی است و از طریق گزش کنه به دام ها منتقل میشه، برای همین همه ساله در فصل بهار تا آخر تابستون که هوا گرمه کنه ها پیدا میشن و دامها رو میگزند.. بیماری توی دام علامت چندانی جز تب نداره و در موارد شدید سقط جنین میده.. راه پیشگیری از انتقال این بیماری در جامعه سمپاشی دامهاست. امسال در خراسان 75% دامها سم پاشی شدند.. بیماری از طریق دام آلودی تازه ذبح شده در صورت وجود زخمی در پوست یا مخاط ذبح کننده میتونه به اون منتقل بشه یا کنه ی آلوده مستقیم یک فرد رو بگزد...و خب اینجوری وارد جامعه میشه. البته گوشت دام تازه ذبح شده به مدت 24ساعت توی دستگاه پیش سرد کن میره و ویروس غیر فعال میشه و حتی اگه گوشت 30-45 دقیقه بپزد دیگه ویروسی در کار نیست.. پس تا اینجا اوکی؟ نتیجه یک : گوشتی که مهر دامپزشکی داره رو میشه با اطمینان خاطر خرید و خورد!البته پخته! در مورد سایر محصولات دام مثل جگر و... زمان نگه داری تو پیش سرد کن باید دو برابر باشه.. کلا راجب این محصولات در فصل گرما مراقب باشید چون نه فریزر میرند و نه کامل و طولانی مدت پخته میشن... در ادامه، اگر کسی دید روی پوستش کنه نشسته هرگز روی پوست لهش نکنید... اگه آلوده باشه به راحتی به شما تب کونگو میده راه صحیح اینه که روش اسپری بی حسی مثل لیدوکایین بزنید و بعد با یه پنس مثل موچین ابرو برش داشت یا به نزدیک ترین مرکز مراجعه کنید... حالا کنه کجاست؟ تو دامداری ها تو روستا هاست نه تو شهر... علائم بیماری شبیه یک آنفولانزاست مثل تب بالا که به دارو جواب نمیده، بدن درد، درد عضلانی، ترس از نور ، سردرد.... اما تابلویی که شک قوی به این بیماری رو میده خونریزی است.. یعنی از هرجا، مثل لثه ها، خونریزی گوارشی،خونریزی زیر پوست،از بینی،از چشم و از هر جا! مهم خونریزی است که بند نمیاد.. پس اگه کسی تب داشت و یه قطره خون از دماغش اومد تب کونگو نیست! نترسید تو رو خدا... حالا اینها رو گفتم که به نحوه تشخیص مریض مشکوک به تب کونگو از بقیه بیمارها برسیم که اینجوریست: نتیجه دو: تب+ خونریزی یا تب +یکی از موارد زیر: - اقامت یا مسافرت اخیر به روستا -تماس با دام -تماس با فردی که تب و خونریزی داشته -گزش کنه پس تا حالا هم اوکی؟ حالا میریم سر اصل مطلب! چه افرادی قراره این تب کونگو رو بگیرن؟ حتما تا حالا چند گروهش رو خودتون حدس میزنید.. یک: کارکنان کشتارگاه دو: افراد دامدار سه: دامپزشکان چهار: مقیم در روستا یا مسافرت کرده پنج: پرسنل بهداشتی درمانی شش:افراد خانواده فرد مبتلا و تمام کسانی که با وی در تماس بودند هفت: قصاب ها (البته نه کسایی که گوشت ممهور دامپزشکی رو خورد میکنند، اونهایی که خودشون سر خود ذبح دارن) هشت: زنان خانه دار (چون ممکنه در تماس با گوشت آلوده باشند) باز هم تاکید میکنم، منظورم گوشت مشکوکه، یعنی گوشتی که مهر دامپزشکی نداره و توسط شخصی در خارج از محیط کشتارگاه ذبح شده، مثل گوشت نذری یا گوسفند قربونی و...اینها به تایید هیچ جا گوشتشون نمیرسه و بدون رفتن به پیش سرد کن مصرف میشن و ممکنه حین خورد کردن گوشت جراحتی با چاقو در دستشون ایجاد شه و اگه گوشت آلوده باشه مبتلا میشند نتیجه سه: انتقال بیماری نه از راه تنفس است و نه از راه خوراکی... فقط از طریق زخم و جراحت پوست (مخاط رو شک دارم) نتیجه چهار: راه قطعی تشخیص بیماری PCR یا همان جداسازی DNA ویروس از خون است اما چون این آزمایش وقت گیر و بسیار هزینه بر است روش خوبی جهت غربالگری بیماری نیست و از شمارش پلاکت خون میشه تا حدی تشخیص رو تقویت کرد. نرمال تعداد پلاکت خون بین صدوپنجاه هزار تا چهار صدوپنجاه هزار است که اگر تعداد پلاکت زیر صدوپنجاه هزار تا باشه خیلی به نفع این بیماری است به شرطیکه مریض علائمی که گفتم رو داشته باشه و پلاکت تکمیلش کنه... نتیجه پنج: برای افرادیکه در تماس بودن میشه داروی پیشگیری داد تا نگیرن نتیجه شش: فقط پنجاه درصد از کسایی که در تماس بودند علامت دار میشن. یعنی 50 درصد اصلا نمیفهمن که گرفتن! نتیجه هفت: بیماری فقط سی درصد مرگ و میر داره.. یعنی از هر 100 نفر که بیماری رو بگیرند سی نفر میمیرند... نتیجه هشت: درمان هم داره اما قطعی نیست... خوب امیدوارم چیزی جا ننداخته باشم با وجودیکه خیلی خیلی خسته هستم اما سعی ام رو کردم همه اونچه که الان از این بیماری تو ذهنم هست و البته بر اساس رفرانس های علمی و معتبر هست رو براتون بگم، به هرحال بشر جایز الخطاست ممکنه جایی اش ناقص باشه... اما همین متن هم میتونه به خیلی ها کمک کنه تا حداقل از ترسشون کم بشه... راستی تاریخچه این بیماری به زمان حکیم جرجانی(گرگانی) بر میگرده! امسال نمیدونم چرا انقد شلوغش کردن! هر سال همین اوضاعه، هر سال متاسفانه یه تعدادی میگرن و بعضا از دست میرن اما امسال رسانه ها شلوغش کردند... خب دوستون دارم پس فردا هم امتحان دارم.. انقد خسته ام که اصن دلم نمیخاد درس بخونم اما مجبورم برم درس بخونم.. همتون رو بخدا میسپرم و صمیمانه و از ته قلبم از تک تک شما عزیزان تشکر میکنم که تو این روزهای سخت و غمناک من رو تنها نذاشتید کلمه به کلمه کامنتهای زیباتون آرامش بخش دلم بود و در تحمل این مصیبت بسیار کمکم کردید... واقعا لطف کردید.. انشالله که همیشه شاد و خوشبخت باشید و هیچوقت غم نبینید.. باز هم سپاسگزارم از تمام شما عزیزانم.. برچسبها: تب کریمه کونگو, کنه, خونریزی, کاهش پلاکت
+ ساعت 22:14 نويسنده رها
|
حتی کمرنگ نمیشه
پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 امروز فست تراک بودم بازم مثل چی... تب کونگو اومد! البته خیلی هاشون نزدیک به ۹۹٪ نداشتن! همه ترسیده بودن... اما یکیشون که رفت ایزوله همکار همون کارگر کشتارگاه و همکار همون مریض اولی بود.. میگفت میز کارش با خدا بیامرز ۵۰ سانت فاصله داشته و حالا چند روزه تب داره! ما رو میگی تیلیک تیلیک میلرزیدیم! آزمایشش منفی شد یعنی پلاکت اش خوب بود اما بازم فرستادیمش ایزوله.. یکی که روح و روان من رو شاد کرد یه مریض خاص بود.. کسی که روز خاکسپاری امیر خیلی براش دعا کردم بخاطر بزرگواری اش.. باورم نمیشد از روبرو ببینمش...
یه پسر جوون اومد تو، گفت میخام تست واسه تب کونگو بدم.. -تماس داشتین؟ -بله.. من تو غسالخونه بهشت رضا کار میکنم... -خوب مریض اش رو داشتین؟ و جوابی که انتظار نداشتم..... -بله.. اولیش رو غسل ندادم اما دومیش یه اینترن بود... نمیدونید چه تکونی خوردم.. اشک تو چشمام جمع شد.. یخ زده بودم.... دوباره همه چیز زنده شد... برگشتم سر خونه اول....سعی کردم خودم رو کنترل کنم... -دستکش و ماسک مگه نداشتین؟ -چرا.. اما همه کارهاش رو خودم کردم.. از جابجایی جسد و تابوت و.... شنیدنش برام سنگین بود.. سخت بود.... فقط تونستم قبل ریختن اشک هام چند جمله بگم که چند روزه تو دلمه.... - خدا خیرتون بده.. خیلی ثواب بردید... خدا خیرتون بده.... آزمایشش رو نوشتم و رفت.. و من موندم و یک اعصاب خورد و سر درد....
+ ساعت 22:21 نويسنده رها
|
مرگ.. حقیقتی که..
چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 هنوز نمی تونم باور کنم... گرچه قدم به قدم همراه تابوتی که دکتر امیر کیخسروی رو حمل میکرد تا آرامگاه ابدی اش رفتم... اما هنوز مثل همه منتظرم تا یک بار دیگه امیر رو توی اورژانس با روی خندان همیشگی اش ببینم...رفتن امیر به اون آسونی و سرعت همه ی جامعه پزشکی شهر مشهد رو در حزن و اندوه فرو برد.. روز شنبه ۲۳ اردیبهشت نود و یک جمعیت کثیری شامل تمام اینترن ها و استاژرهای دانشگاه و بعضی از رزیدنت ها و اساتید اومده بودن.. متن ها وشعر هایی که در رفتن امیر خوندن و بیش از هزار مداحی اشک ما ها رو ریخت...اول از همه برادرش از حضور با شکوه ما تشکر کرد و گفت: اینجور که به من گفتند گویا اون مریض ایست تنفسی میکنه و امیر برای باز کردن راه تنفس اش انگشتش رو وارد دهن اون مریض میکنه و زبون مریض رو میکشه جلو... و اینجوری آلوده شد... در حالی که بغض گلوش رو گرفته بود ادامه داد: خدا شاهده من خیلی بی چشم داشت به مردم کمک کردم، پدرم هم همین طور. اما خدا جواب دعاهای ما رو نداد... امیدوارم روزی حکمت بردن امیر بر ما معلوم شه..
هی.... همش صحنه های شنبه جلو چشممه.. تشیع و شیون ها..ناباوری اینکه اون تابوت داره جسد امیر رو میبره... امیر هفته پیش، همین موقع ها هنوز زنده بود... هنوز کنار ما بود... نمیدونم چی تو ذهنش میگذشت؟ از بچه ها شنیده بودم خیلی ناراحت بوده.. باورش نمیشده پلاکت اش داره می افته و از همه میپرسیده پلاکت اش چنده؟ و بچه ها به دروغ بهش میگفتن هفتاد هزاره و امیر با این وجود گریه میکرده و نمیخاسته بمیره.. در حالی که پلاکت واقعی اش هفت هزار شده بود... کاش میشد فیلم زندگی رو به عقب برگردوند، کاش میشد دوباره برگشت عقب.. به همون کشتارگاه که دست اون کارگر توش برید... همون کارگری که اول یک پرستار رو کشت بعد امیر رو و حالا سه نفر دیگه هم دارن بخاطر اون مریض با مرگ دست و پنجه نرم میکنن... اگه دست اون کارگر نمی برید هیچوقت امیر نمی مرد.. اگه اون کارگر قبل رسیدن به مرکز ما میمرد ، هیچوقت نه پرستار و امیر میمردن و نه این سه تای دیگه تو این وضع می بودن... اگه یه اینترن دیگه که دست کش داشت مسئول اون مریض میشد هیچوقت امیر و هیچ اینترن دیگری نمی مرد.... اگه امیر اون روز دستکش داشت، بازهم نمی مرد... اگه امیر فاوویسم نداشت بازهم زنده میموند... اگه امیر اون روز بالا سر اون مریض نبود باز هم نمی مرد... خدایا... اون مریض که داشت میمرد.. چرا امیر این کار رو کرد تا نجاتش بده؟ شاید اگه من و صد تا دیگم جای اون بودیم تو اون لحظه احساسی عمل میکردیم و حالا اینجا نبودیم که جیگرمون آتیش بگیره که چرا و چرا و چرا امیر اینجوری شد؟ چرا انقد زود رفت؟ چرا سر یه اشتباه رفت؟ همه جای رشته ما فریاد از این می زنن که اول ایمنی خودتون بعد مریض.... دلم از این میسوزه که خود امیر هم نمیخاست ازین دنیا بره...همه ما دست به دعا بودیم... همه ی ما تو تمام لحظاتی که با مرگ میجنگید تو دلمون اشک ریختیم و از خدا خواستیم نگهش داره اما اراده خدا یه چیز دیگه بود... امیر رفت اما قهرمانانه.. عین یک اسطوره... کسی که با رفتنش شهر رو به ماتم فرو برد...کسی که از روزی که رفت روزنامه خراسان هر روز یک صفحه رو در رابطه با اون و بیماری کریمه کونگو مینویسه... کسی که نصف بیشتر صفحه تسلیت و حتی ستون حرف مردم را مال خودش کرد... مردم شهر خواستار لقب شهید براش هستن . روزی هم که تو حیاط بیمارستان براش مراسم گرفتیم دکتر فرهودی مقام اش رو برابر با شهدا و کارش رو در حد کار شهید حسین فهمیده می دانست.. امیر رفت.. برای تشیع پیکرش هزار نفر و شایدم بیشتر اومده بودن... اونقد که تمام مرد توی حرم متحیر این جمعیت بودن.. موقعی که کنار آرامگاه ابدیش تابوت رو روی زمین گذاشتن زن و مرد شیون میزدن و اون رو صدا میکردن.. باورم نمیشد قراره همکلاسی و همکارم رو بذارن تو اون خاک سیاو سرد... چه رویای شیرینی برای مادرش بود اگه امیر همون جا بلند میشد و میگفت من زنده ام..من نمردم... کسایی که مسئول خاکسپاری بودن با تشر گفتن: ساکت! ساکت! بذارین تفهمیش رو بخونیم... و یک نفر با لحنی خشن و کلماتی عربی سعی داشت چیزهایی رو به امیر تفهیم کنه و بلند بلند میگفت: افهم! افهم! تن من عین بید میلرزید... درک اون صحنه ها برام سخت بود... تا حالا تشیع جنازه نرفته بودم... وقتی داشتن توی قبر میذاشتن اش تمام آدمها دوباره شیون و ضجه میزدن... مردهای بزرگ نعره میزدن و گریه میکردن... یکی داد میزد: رضا لعنتی داد بزن.. داد بزن... بریز بیرون.. امیر داره میره..... هنوز تمام اون شیون ها تو گوشمه.. هنوز چهره دکتر نادری جلو چشممه که چه جور شونه هاش می لرزید و گریه میکرد.. کسی که پزشک درمان امیر و استاد ماست... امیر چرا رفتی؟ امیر پارسال این موقع هیچ فکر میکردی.... بیش از پیش و به طرز وحشتناکی دارم مرگ رو لمس میکنم.... از وقتی امیر رفته حالا دیگه نمی تونم از آینده با اطمینان حرف بزنم.. همیشه فک میکردم خب ما جوونیم! مسلمه که ۶۰ -۷۰ سال عمر میکنیم! برا چی بگم اگه عمری بود هستم... اما حالا میفهمم چرا حضرت محمد با اون همه بزرگی اش میگفتند: من که پیامبر خدا هستم نمیدانم این قدم را که برداشتم میتونم قدم بعدی را به زمین بگذارم ؟ امیری که من هفته پیش باهاش کشیک بودم هیچ فکرش رو میکردیم این هفته رخت سیاهش رو بپوشیم؟ امیر خیلی ناگهانی رفت... همه ی ما در حیرت موندیم.. هنوز باورمون نمیشه.. هر کس به نحوی خودش رو در رفتن اون مقصر میدونه.. حتی یکی مثل من... کاش این قصه تلخ فقط یک قصه بود.. کاش همین الان چراغهای سینما روشن شه و بگن همش فیلم بود.... باور کردن اینکه ما داریم با مرگ زندگی میکنیم وحشتناکه، اینکه هر لحظه ممکنه اراده کنه و جون یکی از عزیزانمون رو بگیره... اینکه بهو ساحل آروم زندگیت طوفان وحشتناکی به خودش میبینه که تا مدتها آثار مخربش رو نمیتونی پاک کنی.. رفتن امیر یکی از این طوفان هاست... کسی که میشناختمش، کسی که خیلی مهربون بود،رفت... صحنه ها و شیون ها، اشکهای بی پایانی که بعد رفتنش ریخته شد... روح من رو داغون کرده... کافیه یک نفر اسم تب کریمه کونگو بیاره تا لازم شه یکی بزنم دم دهنش تا بفهمه اون مرضی که فک میکنه عین آنفولانزا پخشه تو هوا ، اسمش کریمه کونگو نیست! دیشب از ۱۴۰ مریضی که دیدیم شاید ۹۰ تاش از ترس کریمه کونگو اومده بودن! تا ببینن دارن یا نه و همشون اسم دکتر کیخسروی رو می آوردن!... دلم میخاست خفشون کنم.... اگه امیر ایست قلبی نمیکرد.... اگه امیر خونریزی داخلی نمیکرد... اگه معجزه رخ میداد... امیر میموند... رفتن ناباورانه دکتر امیر کیخسروی رو به همه تسلیت میگم...... امشب اومدم تا فقط بخش کوچکی از بار غمی رو که میکشیم تخلیه کنم.... غمی که تو چهره تک تک پزشکها دارم میبینم... هزاران افسوس از رفتن این سرمایه علمی کشور...و هزاران افسوس از اینکه علممون اونقد پیشرفت نکرده بود تا بتونیم زنده نگهش داریم..... هزار افسوس ..... ایشون برادر مرحوم دکتر کیخسروی هستند که شباهت عجیبی به خودشون (البته دور از جونشون) دارند...
این عکس یک پنجم جمعیت هم نیست!این ماشین که تو عکسه آمبولانسی بود که میخاست پیکر امیر رو از پزشکی قانونی تحویل بگیره که دقیقا وسط سخنرانی ریاست دانشکده اومد اینجا پارک کرد و صدای شیون و گریه همه و حتی ریاست دانشکده رو بلند کرد
+ ساعت 0:15 نويسنده رها
|
طعم تلخ مرگ یک هم کلاسی
جمعه 22 اردیبهشت1391 از کجا بگم..
از کجای این رشته لعنتی که آب و رنگش بقیه رو کشته و سختی و مشقتش ماها رو.. از اینجا میگم... تب خونریزی دهنده کریمه کونگو... منتقل از راه خون و فرآورده دامی آلوده... از این جا میگم که چند تا مریض مشکوکش رو داشتیم... یکیش مریض دکتر کیخسروی بود. اینترن عفونی.. هم ورودی من و خیلی های دیگه... منم چند تا بخش باهاش بودم پسر خوب و آقا و مهربون.. درس خون و وظیفه شناس.... کسی که همه به خوبی می شناسیمش... کسی که همین چند شب پیش باهم کشیک بودیمو کلی بهمون لطف کرد.... کم کم میگم... ناراحتم... امروز کشیک بودم .. حاد دو... دیدم صبح آقای اسحاقی مسئول شیفت به دکتر آزاد میگه: دکتر.. حالا یه مریض کریمه کونگو اومده چرا نامه زدی بحران کریمه کونگو؟ دکتر: من نزدم! شرط میبندم! شام امشب با من! من نوشتم یه مریض... اسحاقی: نه دکتر ..بحران نوشتی... هنوز چند دقیقه نگذشته بود که سرپرستار و رئیس بخش اورژانس اومدن و راهروی تختهای ۱۹ و ۱۸ رو با یه سری وسیله پر کردن تا کسی نتونه بره و از در پشتی فقط مریض های کریمه کونگو یا همون سی سی اچ اف بیان.... هوای اورژانس مستعد بحران بود... حالا میفهمم آماده باش یعنی چی... حالا دارم لمس میکنم همه گیری یعنی چی.. یعنی یه مرض خطرناک قاتل داره میاد که جون خیلی ها رو بگیره... سرپرستار به دکتر بلوردی میگه: دکتر اگه از دو تا بیشتر اومد کجا بخوابونیمشون؟ تو دلم میگم: یعنی چی.... پس قضیه بحران راست بود... اسحاقی چهره اش نگران بود رفتم سراغش: پس قضیه بحران راسته؟ -آره خانم دکتر راسته.... -نههههه... سمیه سروری هم اینترن عفونی بود و باهام کشیک بود... رفتم واسه ناهار سلف دیدمش.. از دستشویی اومد بیرون و باهم سر همین کریمه کونگو حرف زدیم.. سمیه: میدونی یکی از اینترن ها هم گرفته؟ من: چی؟...کی بوده؟ -دکتر کیخسروی.... من: چی؟راست میگی؟ - آره .. یه مریض داشته که کریمه کونگو داشته، موقعی که بالای سرش بوده تو جابجایی مریض رو تخت بهش کمک کرده و یکم از خون مریض رو دستش... حالا بخش عفونی بستریه...رزیدنت عفونی میگفت حالش بده. داره از همه جاش خون میزنه بیرون.. قراره بره آی سی یو.. خیلی ناراحت شدم.. باورم نمیشد.. به همین مفتی.. یه جوون که همه زندگیش رو گذاشت تا به موفقیت برسه و کسی بشه واسه خودش تا مادر و پدرش سرشون رو بالا بگیرن حالا داره اینجوری با مرگ دست و پنجه نرم میکنه... زنگ زدم محبوبه فیض ، میخاستم بش بگم مراقب باشه که خطر در کمین هممون هست... -نیلو کیخسروی تو عفونی بستریه.. میدونی؟ چون جی۶پی دی داره نمیتونن بهش دارو بزنن... نیلو حالش چطوره؟ محبوبه میگن در حال اکسپایر شدنه..(اکسپایر: فوت) محبوبه جیغ کوتاهی کشید... نیلو باورم نمیشه.. یعنی میمیره... -خدا کنه اینجوری نشه... برگشتم اورژانس.. فضاش سنگین و سرده.. همه میدونن یه اینترن داره میمیره.. همه دوستش داشتن.. حتی رزیدنت ها تو خودشون بودن... به دکتر پیرازقندی میگم: دکتر یکی از بچه ها... -میدونم خانم دکتر... داشت احیا میشد... -- راست میگید؟ تو رو خدا راست میگید؟ سری تکون داد و رفت... همه هول داشتن، حتی مریض های خونریزی گوارشی رو هم با احتیاط برخورد میکردیم.... همه ماسک زده بودیم.. اونقد که تو اورژانس ماسک کم اومد.. هرکی دو لایه دستکش داشت... سمیه به خودش میپیچید... نیلو سردرد دارم.. نکنه گرفتم منم؟ یه مریض دارم تب و خونریزی.. نکنه اونم داشته باشه؟ من: سمیه رعایت ایمنیت رو بکن... ولی منم از صبح دل دردم... نکنه... سمیه خیلی مفته... لعنت به این زندگی.. حیفه دکتر کیخسرویه.. حیفه... .... همه در آماده باشیم... از ظهر یه مریض شک به کریمه کونگو داشتیم که سریع منتقل عفونی شد.. یهو از جای پذیرش صدای فحش و داد و فریاد بلند شد... یکی نعره میزد: بچه ام مریض نیست... حرف نزن.. خفه شد... بچه ام مریض نیست... شکر بخور.... و صدای اسحاقی: خانم یعنی چی؟ میگم اسمش چیه؟ اگه مریض نیست چرا آوردیش.... سر و صدا بالا گرفت....دکتر پیرازقندی رفت اسحاقی رو آورد و آروم کرد.... بعله... همون مردی که بیمار دکتر کیخسروی بود و روز قبل فوت کرده بود، بچه اش رو هم ارجاع داده بودن بیمارستان.. قبلش زنگ زدم بهمون خبر دادن که قراره همچین بیماری بیاد تا آمادگی داشته باشیم و آلوده نشیم... اسحاقی هم مقدمات انتقال مستقیم بچه رو به اطفال فراهم کرده بود اما وقتی مادر وارد اورژانس شده و میپرسه اسم مریض چیه؟ مادر که هنوز تو شوک از دست دادن شوهرش بوده دچار بحران انکار بوده و همش فریاد میزده بچه ام مریض نیست.. و با بیست نفر همراهیش برمیگرده خونه... فاجعه اینجاست که هر کدوم این بیست نفر میتونن کلی آدم رو آلوده کنند... در نتیجه پلیس ۱۱۰ میره دنبالشون تا بیاردشون اینجا و یه دلیل دیگه اش اینه چون بچه به سن بلوغ نرسیده در موارد عدم رضایت به درمان توسط والدین در موارد تهدید کننده حیات حضانت بچه از والدین موقتا سلب و به مجری قانون داده میشه تا بشه درمانش کرد.... همین جور دور اورژانس دنبال کارهای مریض ها بودم.. رفتم نزدیک استیشن سراغ پیرازقندی که دیدم داره با یه پرستار حرف میزنه... پرستاره چشماش پر اشک بود.. رو کردم به دکتر.. خیلی ترسیده بودم، نمیخاستم بشنومش.. اما پرسیدم: دکتر چی شده؟ دکتر زیر لب گفت: اکسپایر شد...
اولین بار بود اینجوری خبر مرگ یه آشنا رو میشنیدم... یه جوریه.. یهو یخ زدم.. حس کردم ایستادن برام سخته... دستام رو گذاشتم رو صورتم... یه چیزی ته دلم میخاست جیغ بزنه اما جلوش رو گرفتم.. دکتر با همه خوبی هاش جلوم رژه میرفت... همین هفته پیش بود که حدود نیم ساعت مریض ما رو آمبو زد تا من و پریسا بریم شام بخوریم... یادمه سر همین مریض اومد و ازم پرسید: خانم دکتر تا حالا او.جی گذاشتین؟ گفتم نه گفت کاری نداره از تو ایروی مریض رد کنید بره پایین.. او.جی رو بهم داد و منم برای مریض گذاشتم... بهم یاد داد... ازش پرسیدم امتحان اورژانس چطور بود؟ آخه اون ماه قبل اورژانس بود.. گفت: اسونه.. دو تا نوار قلب و عکس سینه و چند تا سوال تشریحیه... از جلسه فلان استاد ۶ تا تست میدن.. راستی خانم دکتر شب امتحان کشیک نباشید چن من کشیک بودمو و نتونستم زیاد خوب امتحان بدم... البته هنوز نمراتمون نیومده.... چه میدونست؟ چه میدونستم؟ که قرار نیست این هفته بین ما باشه.. چشمام پر اشک شد... همه اینترن ها و رزیدنت ها گریه میکردن... البته زیر زیرکی... چون اینجا اورژانسه.. چون ما پزشکیم.. چون اونقد مریض هامون متوقع هستن که حتی واسه عزاداری یک دوست نمیتونیم ده دقیقه اورژانس رو خالی کنیم...شاید حتی اگه بعضی هاشونم میفهمیدم یکی از بین ما رفته خوشحال میشدن.. یعضی هاشون دلیل تمام ناکامی ها ، شکست ها و حتی بیماری هاشون رو ما میدونن! نه دیر مراجعه کردنشون به دکتر رو! باید عین ربات باشی... باید وقتی خبر مرگ دوستت رو شنیدی مثل بقیه بچه ها یا سرت رو به معاینه مریض گرم کنی یا بری پرونده کامل کنی یا بشینی تو محل صندلی های پزشکان جزوه ات رو باز کنی و مثلا داری میخونی و اما گوله گوله اشک بریزی رو جزوه ات... هر کی عین مرغ پرکنده دور خودش میگشت.. تا اینکه دکتر کوچک زاده اینترن عفونی از بخش اومد.. چشمها و بینیش قرمز... کشوندیمش کنار استیشن.. دکتر چی شد؟ هنوز زنده است.. سی پی آر شد... خیلی ها بودن... حتی یکی از استاف ها تو آی سی یو گریه میکرد و حاضر نبود بیاد بیرون... خانواده اش جلوی بخش داخلی جمع شدن... همه نفس راحتی کشیدیم.. یه جورهایی اشکها و لبخندها شد.. همه با چشمها قرمز میخندیدیم... پس برگشن.. دکتر گلنار عباسی با چشمهای قرمز گفت: چه فایده.. دوباره که میره... یه مریض اعزامی داشتم به سی تی... با تهویه و مونیتور قلب.. همرهیاش هم غیب شده بودن! مریض چاق بود و برانکارد باریک! جای دو کمکی هم یکی اومد! خلاصه مریض رو با آمبولانس میبردم که راننده گفت دکتر مرده.. گفتم نه! برگشت.. فعلا زنده است.. شایعه بود... موقع برگشتن از سی تی... رو سطح شیب دار بخش یهو تخت لنگر کرد و رو دو چرخ بغل بلند شد و یهو کم مونده بود مریض از اون بالا پرت شه تو حیاط و.... که من پریدم خودم رو انداختم رو تخت و تختش رو صاف کردم... صحنه وحشتناکی بود... نمیدونم چطور زورم رسید این کار رو بکنم... اگه حواسم به مریض نبود حتما میمرد... کمکی خوشحال شد: گفت خانم دکتر ماشالله زورت زیاد بود وگرنه... بازهم موقع برگشت راننده آمبولانس بهم تسلیت گفت که یکی از بچه ها فوت شده... باورم نمیشد... پرسیدم مطمئنی؟ گفت آره... با ناراحتی برگشتم اورژانس... نمیتونستم باور کنم... یاد حرفهای دکتر کوچک زاده تو محل صندلی پزشکان می افتم... صحنه ی بدی بود... بهتره نرید آی سی یو ملاقاتش... و گریه میکرد ..دکتر عباسی اشک میریخت که صداش زدن بره مریض ویزیت کنه..دکتر با اشک هاش رفت مریض ویزیت کنه... دیگه رسیدم به اورژانس... اینبار دیگه جدیه... رفتم سراغ سارا صفار.. دکتر راسته؟ -آره...تموم کرد.. -چه مفت... چه الکی.... و رفت... به همین راحتی...در عرض کمتر از بیست و چهار ساعت... نمیدونم کدوم روز از همین روزها ما هم دیگه به خونمون برنمیگردیم... مثل آقای گلیان که گوشه خیابون سکته کرد و بی نام و نشون در حالی که نه قلبش میزد و نه نفس میکشید رسوندنش اورژانس و نشد زنده نگه داریمش..چون قبل از رسیدن به اورژانس مرگ مغزی شده بود...و یک ساعت بعد از مرگش پسرهاش و زنش رسیدن اورژانس... و جه بد که من مجبور شدم بهشون خبر فوت پدرشون رو بدم... -بفرمایید بشینید رو صندلی.. --ایستاده راحتم... بگید بابام کجاست... -اصن تو ذهنم آمادگی نداشتم که یهو خانواده متوفی حاضر بشن جلوم و باباشون رو بخان... باید از تمام ظرفیت مغزیم استفاده میکردم تا جملاتم رو طوری بگم که هم طرف آمادگی شنیدنش رو داشته باشه و هم بتونم بدون اینکه طرف بزنه تو گوشم خبر مرگ رو تحمل کنه.. بعضی ها خیلی بی ظرفیتن... خب حقیقتش آقای گلیان...پدرتون گویا بیماری قلبی داشتن... با سر تایید کرد.... ایشون حالشون تو پیاده رو بد میشه و می افته رو زمین، مردم دورشون جمع شده بودن و تا زنگ بزنن ۱۱۵ خیلی طول میکشه و ایشون زمانی رسیدن دست ما که نه قلبشون میزد نه نفس میکشید ما همه تلاشمون رو کردیم.. هرکاری از دستمون بر میومد کردیم اما برنگشتن... یعنی چی؟ یعنی متاسفم ایشون فوت شدن.. روش رو برگردوند... و زد زیر گریه... بعد نوبت مادرش بود که اومد راجب شوهرش پرسید به اون هم گفتم... زد زیر گریه.. فقط یه پسر ۱۶-۱۷ ساله همراشون بود که با بی تفاوتی پرسید: حالا کجا بردنش؟ من: احتمالا سردخونه... نگهبان هم سر رسید.. چون ازین اتفاقات زیاد می افته که یکی بمیره و بگیرن بی دلیل پزشک رو بزنن! اما اونا خوب بودن.. پسر بزرگش پشت در اورژانس قایم شده بود و های های گریه میکرد... مرگ رو میشه به همین راحتی لمس کرد.. سایه به سایه ما میره... چقد تو زندگیمون به عزیزانمون و دوستانمون بد کردیم؟ کاش بشه یه جوری زندگی کرد که تازه بعد رفتن اونها به خودمون نگیم : کاش اون روز سرش داد نزده بودم..کاش یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه ببینمش تا براش فلان کار رو بکنم... کاش بشه یه بار دیگه زنده بشه تا دستاش رو بگیرم و ببوسم.... کاش صبح قبل رفتنش از خونه با لبخند جواب خداحافظیش رو میدادم.. کاش و کاش و کاش... مرگ همین جاست.. گاهی کنار تخت چهار، گاهی تخت ۱۰ ، ای سی یو عفونی ..تو خیابون تو جاده پای تلویزیون.. مهم اینه دفتر زندگی هر کدوم ما یک روز بسته باید بشه.. اون روز که برسه مرگ نمیپرسه پزشکی یا معلمی یا مهندسی یا یه معتاد تزریقی کارتون خواب یا یه دزد جیب بر و متجاوز یا فلان مخترع بزرگ یا صاحب فلان کارخونه... مهم اینه که باید بذاری بری... هرچی که تا حالا داشتی و نداشتی... تمام آرزوهایی که بخاطرش عمرت رو صرف کردی قبل از دیدن ثمره تلاشت.. قبل از اینکه وقت کنی یه آب خوش از گلوت پایین بره قبل اینکه حتی بفهمی نمره طب اورژانست چند شد باید بذاری و بری.... هنوز چند دقیقه از مرگ دکتر نگذشته بود که فهمیدیم پرستار همون مریض هم فوت کرد.... به همین راحتی... حالا زن اون مریض بچه اش رو با بقیه فامیلش برداشت برد... از مرگ که نمیشه فرار کرد.... شاید الان تصمیم گرفت سقف بیاد رو سر نیلوفر.... کی میدونه؟ یاد و خاطرش همیشه برای ما گرامیست... آرام بخواب دکتر... تو بنده عزیزی بودی که زود رفتی تا آلوده دنیا نشی... سعادت داشتی تا شب جمعه بری.. می دونی که کسی که شب جمعه فوت کنه شب اول قبر نداره.... دکتر امشب بعد رفتنت همه ورودی ۸۵ و حتی ۸۴ ایها دم بخش داخلی جمع بودن.. محبوبه بهم زنگ زد برم اونجا میگفت بچه ها دارن خودشون رو میکشن.. قرار بود من برم اما تا ۲۰:۳۰ داشتم مریض تحویل میدادم وقتی رسیدم دم داخلی کلی نگهبان اونجا بود. تا من رو دیدن گفتن: همه رفتن خونه هاشون... هیچکی اینجا نیست... نمیدونم چه کار کردن.. اما یه کارهایی تو راهه.... دکتر آسوده بخواب و راه نور رو برو تا به بهشت برسی..... خدایش بیامرزاد
+ ساعت 0:22 نويسنده رها
|
استفراغ در حد جام جهانی
چهارشنبه 13 اردیبهشت1391 دیشب کشیک خلوتی داشتیم من و پریسا و دکتر ملامیر بودیم... آدم سن و سال داریه اما با حاله! به قول دکتر سرشار که به من میگفت: تو جای بچه من و نوه دکتر ملامیر هستی!
البته بسی اغراق کردا! از وضعیت تجسم فضایی اورژانس حاد یک بگم که یکم دستتون بیاد چه جوریه، از در که وارد بشید سمت راست کنار در یه دستشویی است جهت شستن دست، روبروی در اتاق میز ما پزشک هاست ، سمت چپ اتاق ما ، یه اتاقه که ازین درهای چشم دار داره و اتاقه احیاست.سمت راست اتاق ما اولین اتاق مال پرستارهاست که دو تا تخت بیمار داره و پشت این اتاق که میشه اتاق سوم یه اتاق دیگه هست با چهار تا تخت برای مریض ها ...روتین اینجوره که مریض رو اول ما ویزیت میکنیم و در صورت نیاز به بستری در اورژانس میره توی اتاقهای سمت چپ ...دیشب حدودهای ۴ صبح یه دختر آسمی رو بستری کردیم تو آخرین اتاق،نزدیکهای پنج دکتر ملامیر بهم گفت برم چکش کنم ببینم اگه حالش خوبه ترخیص اش کنیم بره،رفتم بالاسرش دیدم اشباع اکسیژنش ۸۲ درصده! به دکتر اطلاع دادم و گفت دستگاه رو بزنم به یه انگشت دیگش شاید خوب شد.. رفتم تو آخرین اتاق اورژانس و داشتم پالس رو به اون دست مریض میزدم و دقت کنید که چقدر با در ورودی فاصله داشتم که یهو یه صدا اومد: ه ه ه ه و و و و ق ق ق.... من مجدد صدا اومد اونم به چه بلندیییییییی! یعنی گوش من تو اون اتاق داشت کر میشد! چه برسه به اتاق اولی ها! ه ه ه ع ع ع ع ع و و و و و وق ق ق ق ق ق! ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه هههه....ع ع ع ع ع عع عوووووق!!!!!! اینبار مریض ها شیش متر از جاشون بلند شدن و همه، هم رو نگا میکردن که این چه صداییه پنج صبح! دوباره: ه ه ه ه ه ه ه ه و و وو وق ق قق ق ق ق ق ! ع ع ع ع ووووق قق ق قق ! اااااخ! توووففف! منم مضطرب و نگران تو دلم گفتم چرا صدای استفراغ مریض نزدیک نمیشه؟یعنی فک میکردم داره میاد سمت اورژانس و بالا میاره! به خودم میگفتم با این استفراغ هایی که این داره الان مقعدش کنده میشه و با بقیه رودش از دهنش میاد بیرون! به مادر مریض آسمی همچنان که موزیک پس زمینه عووققق و ههووووقققق نواخته میشد ،گفتم : من باید برم. ه ه ه و و وقق! مریض بدحال اومده گویا! ع و عوققق! شما چشمتون به مونیتور باشه! اخخخخ تووووف! اگه اومد زیر ۹۰... عععوووقققق! بهم بگید...ه ه ه ه ه و و وققققق! خودمو رسوندم اتاق اول که دکتر سرشار و ملامیر بودن و در نهایت تعجب دیدم مریضه سرش رو کرده تو دستشویی جلوی میز ما داره مبگه ...هوووووقققق! ههههوژژژژژژ مواد غذایی میریخت تو جایی که ما دست میشوریم! با چه صدای بلندی! که هر چی توصیف کنم کمه!!! صدای من به گوش دکتر که در فاصله ۵۰ سانتی من بود به زور میرسید.... من در حال نعره: آقای دکتر... عععععووووقققق! اوووههووق! پالس رو .. عععووووقققق! دکتر هم من رو نگاه میکرد که دارم سعی میکنم بهش گزارش وضعیت بدم! و قرمز شده بود!! دکتر سرشار هم همین طور.... سعی کردم با جدیت ادامه بدم: پالس رو زدم به اون انگشتش و.... ااااااوووو عووووو ققققققققق... هووووووژژژژژ ....تلپ! تپ!(صدای افتادن محتویات معده!) سچوریشن مریض...... عععوووووقققققق! ااااخخخ توووفففففف! دیگه نای فریاد زدن نداشتم آخه از شدت بلندی استفراغ اون مرده صدامو دکتر به زور میشنید! و منم هی کات میکردم که شاید عوق زدن های این بابا تموم شه و بتونم بگم مریض آسمی رو میشه ترخیص کرد! تا اومدم دوباره حرفم رو از سر بگیرم .. صدای وحشتناک بلنده اووووق و ههووووققق و تلپ تولوپ بلند شد .... که یهو دکتر دستش رو به نشونه وا ویلا به چپ و راست تکون داد و زد زیر خنده (البته بدون صدا که طرف نفهمه) بعدشم دکتر سرشار و بعدش منم دستامو گذاشتم رو صورتم که نفهمن دارم میخندم ولی نتونستم و قا قاه قاه شروع کردم به خندیدن و واسه اینکه مریض نفهمه خودم رو انداختم تو اتاق پرستارها و دلم رو گرفتم حالا نخند کی بخند! اشکم سرازیر شده بود و همچنان موزیک عععوققق نواخته میشد! پرستارها هم مرده بودن از خنده! بعدش صدا قطع شد! در نهایت ناباوری دیدم مریض استفراغ هاش رو کرد و از در اورژانس ما رفت بیرون! طرف اومده بود اینجا بالا بیاره فقط! از دکتر پرسیدم مریض ما نبود؟ راستی دکتر داوودی هم بود! اون دیشب فست تراک کشیک بود، مهسا ناهیدی رو گذاشته بود اونجا و اومده بود پیش ما حاد یک! نگو این بابا با استفراغ هاش رفته فست ترک، مهسا هم مونده مریض رو چیکار کنه و چی براش بنویسه ورش داشته آورده تو حاد یک تا هم مریض استفراغ هاش رو بکنه هم از دکتر داوودی دستور دارویی بگیره براش نسخه کنه! بعدشم خودش رفته بود فست ترک ، مریض مونده بود اینجا تا بالا بیاره و بعد بره فست ترک! بعد که مریض رفت تمام سینک پر از محتویات بود و شیر آب رو هم شل بسته بود و شرشر آب صدای گوش نوازی ایجاد کرده بود که ما با هر بار نگاه به سینک دستشویی می ترکیدیم از خنده! پریسا که از ساعت ۳ آف شده بود و خواب بود،یهو همون موقع ها از در اومد تو که وضو بگیره و رفت سمت سینک قبل اینکه ما عکس العمل نشون بدیم خودش شیش متر پرید عقب.... ااااه ه ه ه! اینا چین؟!!! ما ترکیدیم از خنده! ...... بعدشم که پریسا کشیک رو از من گرفت که برم بخوابم از ۵:۳۰ تا ۵:۴۵ داشتم رو تخت هر هر میخندیدم.... خدایی صحنه ای بود دیدنی و شنیدنی... خوب دوستهای گل و خوبم من برم که از هشت کشیکم و دیر برسم پوستم کندس... دوستون دارم تا فردا با بای.....
+ ساعت 18:59 نويسنده رها
|
تبلور عشق در میان اورژانس
دوشنبه 11 اردیبهشت1391 امروز حاد دو کشیک بودم و دو روزه میگم ایول حاد دو که کار نداره! پا رو پا می اندازم و شب میام خونه که البته دقیقا برعکس شد! ۱۹ تا تخت کامل پر شد به اضافه ۶ تخت اکسترا! و دو تا تخت هم تو راه رو بیمارستان! و تا ساعت ۵:۳۰ عصر که ۱۲ تا از بیماران از اورژانس منتقل بخش شدن دو باره ۱۲ تا مریض جدید اومد و پدر و جد پدرمون در اومد! مخصوصا من که کلی امروز کار کردم... حالا بماند..
ظهر رزیدنت رفت نماز و ناهار و من موندم و هوای مریض ها ... یه مریض از اکسترا رفت رو تخت ۱۳، یه دختر جوون، خیلی جوون، حسابی پوست و چشمهاش زرد بود.. تو دلم میگفتم شاید نارسایی کبدی داره.. اما چرا؟لرز شدید داشت اونقد که تختش تکون میخورد.. پرونده اش رو خوندم.. خانم زهره ۲۶ ساله آدنوکارسینوم معده با متاستاز گسترده.... خیلی ناراحت شدم، سرطان معده اونم تو این سن کم؟! رفتم بالای سرش خیلی می لرزید.. شوهرش هم بود یه آقایی که ریش و عقیق داشت... می شست روی تخت همسرش و سرش رو میذاشت رو پهلوی زنش و نازش رو میکشید.. نگاهاش عاشقونه بود.. خیلی زیاد... زنش از درد عین مار به خودش میپیچید میلرزید و حتی نا نداشت حرف بزنه، پوست چسبیده به استخوان بود... زرده زرد بود...شوهرش بهم گفت: خانم دکتر پتو نیست؟ گفتم میگن پتو تموم شده، اشاره کردم به تخت ده، یه پسری اونجا خوابیده بود که پسر یک جراح بود و خودش هم دانشجوی سالهای اول پزشکی که اخیرا دیابت گرفته بود،پتوش رو یه گوشه جمع کرده بود، با لرزه اون زن منم میلرزیدم، به شوهرش گفتم برو پتوی اون تخت ده رو بگیر گویا لازم نداره، زن تو واجب تره... زنش نفس های آخر رو میکشید... مخصوصا وقتی محبت شوهرش رو بهش میدیم بیشتر دلم میسوخت و اینکه چقدر عشق واقعی فرای ظاهر یک آدمیزاده... یه آدم لاغره پوست به استخوان چسبیده با رنگ چشم و پوست زرد رنگ، دندانهایی خراب که از بس از دهان نفس کشیده بود همشون قهوه ای بود، لب های خشک و ترک خورده و همسری که عاشقانه داشت این آدم رو با این ظاهر آغوش میکشید و پرستاریش رو میکرد... به خودم میگفتم چند تا مرد میشه پیدا کرد که تو این شرایط کنار همسرشون بمونن؟ کم نیستن مردهایی که تا زنشون یه بیماری میگیره هرچند ساده میزنن تو سر زنشون که آی تو عیب داری، دیگه به درد نمیخوری میرم زن میگیرم و... انگار زن براشون مثل یه اسباب خونس که همیشه باید آراسته و مرتب و سرحال باشه! از تخت سیزده دور شدم، ترجیح میدادم تنها باشن و از تو ایستگاه پرستاری مونیتور قلبش رو چک کنم، خیلی بدحال بود، بعید میدونستم زنده بمونه، وظیفم میدونستم که دور و بر تختش باشم که اگه ایست قلبی کرد ، سریع برسم واسه احیا اما از طرفی گفتم یکم دورتر باشم تا حداقل این چندساعت آخر رو از شوهرش نگیرم... تو این فکر ها بودم که یهو دیدم مونیتورش داره ایست قلبی رو نشون میده... رنگم پرید عین جت پریدم بالای کله اش، پشتش بود... نبض کاروتیدش رو گرفتم و دیدم داره میزنه... اوکی... فعلا اوکی.... دوباره ریتم قلبیش برگشت... خوب! یه نفس راحت و دوباره رسم خط صاف!!! و من که موندم چیکار کنم با مریضی که چشمهاش بازه و نفس میکشه و این مونیتور هی خط صاف میکشه و من رو سکته میده! با خودم گفتم نکنه داره ایست میکنه و این اولاشه! پریدم حاد یک پیش دکتر برومند ... من: خانم دکتر این مریض هی مونیتورش ایست قلبی نشون میده ولی نبض داره! چیکار کنم؟ گفت احتمالا مونیتور ایراد داره وصلش کن به الکتروشوک... رفتم وصلوندمش به مونیتور دستگاه شوک و واستادم بالا سرش... اونقد که دیگه مطمئن شدم فعلا قرار نیست ایست کنه.. گرچه هربار که تعداد ضربان قلبش به ۱۸۰ میرسید و بوق دستگاه درمیومد منم حالم بد میشد... یه جورایی نمیخاستم بمیره ....گرچه حال و روزش نشون میداد که دیگه داره میره... اما حداقل تو اورژانس ما نرفت... منتقلش کردیم بخش داخلی... معلوم نیست الان کجاست.. اینور دنیا یا اونور آسمونها اما مطمئنم هنوز شوهرش عاشقشه و خیلی هم ناراحتشه... و اینکه مهم نیست چقدر عمر کنیم مهم اینه دوستمون داشته باشن مهم اینه یه رد پایی از خودمون بذاریم که ارزش زیستنمون رو نشون بده....
+ ساعت 22:41 نويسنده رها
|
حواشی فست
یکشنبه 10 اردیبهشت1391 یک جایی هست به اسم فست ترک یا به فارسی بخش سرپایی! یعنی یه رزیدنت بدبخت اورژانس میشینه اون تو به اضافه یه اینترن بدبخت تر که امروز اسمش نیلوفر بود و همه جور مریضی از تمارض گرفته تا آپاندیسیت و سقط جنین رو میبینه و اگه تونست درمان میکنه مشکل طرف حاد بود ارجاع میده!
بسی خسته هستم دو تا از مریض هامون که جالب بودن رو میگم، اولیش سر صبح اومده بود و واسه خودش رو یه صندلی نشسته بود. دکتر داشت یه مریض دیگه رو میدید و منم هنوز خوابالو بودم البته بخاطر سرماخوردگیم، قیافه دختره جلب توجه میکرد! صرف نظر ار موهای بیرون و مانتوی تنگ و کوتاش ، به آرایش چشمش زل زده بودم! اینکه این آدمی زاد از ساعت چند صبح از خواب پاشده که این خط چشم سیاه رو به قطر نیم سانت بالای چشم و نیم سانت پایین چشم واسه خودش با این تقارن و صاف و صوفی کشیده! یه چند تا پلک که زد دیدم کلی سایه هم پشت چشمش مالیده!!! عجب! تو دلم میگفتم ملت چه دل شاد هستن! یکم دیگه دقت کردم دیدم دو متر مژه داره! دیگه شاخ درآوردم! گفتم یعنی انقد بیکاره که هر روز مژه مصنوعی میچسبونه میاد بیرون؟
بعد تو دلم گفتم: دختر چه ساده ای! لابد رفته مژه کاشته!
سبزه تند بود و لاک سفید هم زده بود! خلاصه از زل زدن به این جونور سر صبحی دست کشیده و رفتم سراغش ببینم دردش چیه؟ گفت: ازمایشهام تو آزمایشگاه گم شده اومدم آقای دکتر واسم دوباره بنویسه! از تو شرح حالش یه نکته مثبت درومد که الان یادم نیست! به نظرم سرماخوردگی بود.. دکتر هم بسیار آدم با تجربه ای هستن، برا دختره دارو و نوشت و دختره گفت: آقای دکتر من مریضم واسم آزمایش بدین! دکتر گفت: دختر جان وضعت که خوبه، آزمایش چی؟ خلاصه دختره کلی اصرار به آزمایش چک آپ داشت و دکتر میگفت: چی رو برات چک کنم آخه؟ قند؟ اوره؟ مغز؟ چی؟ آدم شوخ طبعی هم هست! میگفت ازون آزمایش ها که مادر بزرگت هم میده؟ هی دختره میگفت آزمایشه.... هی دکتر سعی میکرد نظر دختره رو از آزمایش های بیخود برگردونه که یهو دختره گفت: آقای دکتر! شما که نمیدونید! آخه من فکر میکنم.... اچ آی وی دارم! ما رو میگی هنگ کردیم! یعنی یخ کردیم! دکتر هنگ کرد! بقیه مریض ها هم همین طور! دکتر سرنسخه رو برداشت و غیر از اچ آی وی سایر امراض منتقله از راه جنس.ی و تزریق رو نوشت داد دستش! رفت... و من موندم تو کف که خدا رو شکر موقع معاینش دستکش دستم بود و این سر و وضع الکی نبود! راستی مژه هاش هم به زور یه کیلو ریمل اونقد شده بود!!! ندید بدید نیستما! اما خدایی آرایشش خفن بود! بیشتر واسه مجالس عروسی مناسب بود تا مطب! سوژه دومم یه پیرمرد بود که لنگون با دو تا همراهی اومد ولو شد رو صندلی! کجکی نشسته بود و نا نداشت! همراهیش میگفت: از صبح نصف بدنش فلج شده و زور نداره! ما هم معاینه کردیم! یه آبسلانگ برداشتم و گفتم بابا جان چشمات رو ببند، چند تا با نوک تیزش زدم رو ساقش و گفت درد نداره! البته دیدم زیر چشمی داره نگا میکنه ها! گفتم پیرمرد ۸۰ ساله رو چه به این کارها و تمارض؟ رفتم سراغ دستش.. گفتم بابا جان انگشتای من رو تو دستت فشار بده دیدم به سختی میتونه دستش رو جمع کنه ، چه برسه به فشار دادن خووووب! بابا پات رو بیار بالا... میگفت نمیتونم...فلجه! نتیجتا با دکتر به تشخیص سکته مغزی رسیدیم بخصوص که پرفشاری خون رو هم ذکر میکرد و نامه دادیم بهش که بره حاد یک تا سی تی اسکن کنه.. همراهیش اومد که پدربزرگش رو پیاده ببره حاد یک، دلم سوخت و بهش گفتم: برو از دم در ویلچر بگیر... دیدم باباجان خودش بلند شد شق و رق واستاد و رفت با پای خودش سمت حاد یک!!!! همراهیش یه نگا به من کرد من یه نگا به دکتر و جلو خندمون رو گرفتیم اما همراهیش در حالی که سر تکون میداد و میخندید رفت!!! بعدش هم ما زدیم زیر خنده! عجب!این بابا که فلج بود؟ راه نمیتونست بره! میگفت حس نداره! زور نداره! یهو راه افتاد!!! از جمله سوژه های دیگمون یه پسر ۱۶ -۱۷ ساله بود که از افتخاراتش این بود که تزریقیه و تو کیسه اش زده و یه پای چرکی و عفونی آورده بود برای ما قد کله باباش!! یه افتخاری هم میکرد که حد نداشت! خیلی خوشحال بود ازین بابت! جدی میگم.... حس مرد بودن رو داشت! در مورد توضیح کیسه بگم که یه اصطلاحه بین معتادین تزریقی، اینا تو ورید ران تزریق میکنن بعد مدتی یه کیست اطراف این ورید بخاطر تزریق های مکرر ایجاد میشه که بهش میگن کیسه! خووووب! و اینکه کشیک امروز جدل بین حمله بیماران آپاندیسیت و درد پهلو بود که برخلاف کشیک قبلی به نفع درد پهلو که همون سنگ کلیه هست به اتمام رسید!....
+ ساعت 23:55 نويسنده رها
|
کشیک حاد یک و مرگ جلوی چشمهام
جمعه 8 اردیبهشت1391 سلام به همه ی دوستای عزیزی که با کامنت هاشون تنهام نذاشتم و توضیح اینکه دو شب هست که کشیکم و الان بعد جبران کسری خواب رسیدم خدمتتون که تعریف کنم ..
شب اول حاد دو بودم اونجا تا صبح بیکار دور هم نشستیم و حرف زدیم! البته یه مریض بدحال با آمبولانس بردم بخش قلب که دم بخش محمد اسلامی و زنش مریم رو دیدم! اینا از رفقای پسر دایی همسر هستن و یه وقتایی میشینیم دور هم مافیا بازی میکنیم.. منم انقد هیجان زده شدم که آشنا دیدم حد نداشت! ازش پرسیدم اینجا چه میکنید؟ گفت مادر بزرگم سکته کرده! منم خندان گفتم چه جالب!!! بعد اونم خندید و گفت: خانم دکتر واقعا روحیتون بالاست که تو این شرایط سخت کار میکنید! منم گفتم: آره دیگه! میبینید که دارم میخندم! روش نشد بگه مادر بزرگ من داره میمیره! تو میگی چه جالب! بعدشم ساعت سه بچه های حاد یک گفتن یه مریض با خونریزی فعال دارن میخاد بره سی تی اسکن، گفتم من همراش میرم! مریض مسمومیت با وارفارین بود و خون از همه جاش میزد بیرون! این یکی رو پیاده با برانکارد بردیم و از بس سرد بود سرما خوردم و حالم بده.. بعدشم همراهیاش رفتن اتاق سی تی کنار مادرشون، منم واسه اینکه اشعه نخورم بیرون موندم و گوشم به دستگاه مونیتور قلب بود که اگه ایست کرد بپرم تو و احیاش کنم! بماند که وقتی کارشون تموم شد و رفتم بالای سر مریض، پسرش که بویی از رشته پزشکی برده بود (احتمالا کمک بهیار بوده!) با طعنه بهم گفت خانم دکتر شما دیگه زحمت نمیکشیدید بیاین! ما خودمون می آوردیمش! منم فک کردم منظورش اینه چرا واسه جابجا کردن مادرش به روی تخت کمک نکردم و گفتم: چطور؟ گفت: هیچی گفتم وظیفه من جابجا کردن مریض نیست من اینجام که احیا کنم! اینم جای تشکرشونه که ساعت سه صبح زیر بارون من رو کشوندن اون سر بیمارستان و سرما هم خوردم! وقتی برگشتیم بخش جلوی رزیدنت گفت: خانم دکتر جسارت شد ها، اما من منظورم این بود که موقع جابجا کردن مادرم روی تخت ریتمش بهم ریخت و شما نبودید! گفتم: من نمیتونم بیام کنار دستگاه سی تی واستم چون کلی اشعه داره.. واقعا هم همینه ، اگه قرار باشه به ازای هر مریض بریم اون تو که سر سال از سرطان میمیریم! بعدشم اتاق کنترل شیشه داره و مریض دیده میشه و اگه اتفاقی بیافته سریع میریم کمک.. خلاصه که یارو عذر خواست و رفت... دیشب شب خفنی بود، حاد یک بودم با سهیلا، شانس ما رزیدنت ها تقسیم بندی کرده بودن که هر دو ساعت یکی هر سه بخش رو ویزیت تو حاد یک ویزیت کنه! یعنی مریضهای اورژانس مسمومین و سرپایی و حاد یک همه رو ما دیدیم! یه اعتقادی ما پزشکها داریم که اگر یک مریض با فلان بیماری اومد باید منتظر بقیه بیماران مشابه باشیم! روز اول یه دنیا سرطان ریه داشتیم، پریشب حمله قلبی! دیشب ۱۲-۱۶ تا آپاندیسیت! یعنی اونقدر مریض اومد که حالمون بهم خوردم! به اضافه یه مشت مریض خارجی! اولیش افغانی بود که مترجمش یه بچه ۸ساله بود! از رو مدارک فهمیدیم اینم آپاندیسیته! و بستری شد... یه چند تا مریض سر صبح هم داشتیم که مثلا چهار روزه درد دارن یا از ظهر خون استفراغ میکرده و تصمیم گرفته بودن ۴ و ۵ صبح بیان! از همه بدتر این بود که تواورژانس تنها بودم و ساعت ۳:۳۰ صبح بود دکتر تفکری یه مریض خانم عرب رو آورد و گفت این بنده خدا فقط انگلیسی بلده و من فهمیدم درد قلبی داره بی زحمت کارهاش رو بکن بره بخش قلب، گفتم چشم.. ناخود آگاه بر خلاف روال عادی مریض رو بردم تو اتاق احیا و به دستگاه مونیتور وصلش کردم و رفتم اورژانس حاد دو و دکتر برومند رو صدا زدم و گفتن: یه مریض قلبی داریم.. دکتر هم با یه رزیدنت دیگه اومد بالا سر مریض... دستگاه پالس اکسی متر رو که مال تعیین غلظت اکسیژن خون هست رو زدم به انگشتش.. خانمه دو تا همراهی عرب خانم هم داشت که اونام تو اتاق بودن، مریض لب های کبود و ناخن کبود داشت، و به حال نبود، دیدم مونیتور غظت اکسیژن رو ۸۲ نشون میده، نرمالش بالای ۹۰ است و این نشون میداد مریض تنفس خوبی نداره، داشتم ماسک رو باز میکردم که بزنم به دستگاه اکسیژن و شانس منم شلنگش گره خورد و داشتم گره رو باز میکردم و یهو دیدم غلظت اکسیژن خونش داره به سرعت میاد پایین... یعنی به صدم ثانیه غلظت شد ۳۰٪ و ماسک رو گذاشتیم جواب نداد و پرستار احیا رو صدا زدیم و سریع دستکش پوشیدم که اگه ایست قلبی هم کرد ماساژ بدم و رزیدنتها وسایل اینتوبه رو آوردن و منم رفتم دکتر دوستخواه رو صدا زدم که بیاد برای احیا.. مریض واقعا چهره وحشتناکی پیدا کرد و زباون بیرون و صورت آبی رنگ.. دستهام میلرزید تپش قلب داشتم اولین بار بود یکی جلوی چشمام اینجوری داشت میمرد، همراهیش هم جیغ و شیون میزد و ازش خواستیم از اتاق بره بیرون و جیغهاش دلم رو میلرزوند، شروع کردیم با ماسک و آمبو بگ بهش اکسیژن پرفشار دادن و بالای سرش بودم و مونیتور میکردمش، قلبش ۱۱۰ تا میزد و کم کم غلظت اکسیژن خونش رفت بالا و هوشیار شد و ازون دنیا برگشت... خیلی خوشحال شدم، مریض رو با سهیلا اعزام کردیم بخش قلب و البته الان خبر ندارم چطوره اما مریض کلا بیماری قلبی پیشرفته داشت که باعث نارسایی ریویش هم شده بود ولی خب! برگشت... یه زنیکه مست و عرق خور رو هم ۵:۳۰ صبح آوردن! انقدر دری بری میگفت که حد نداشت! روسری هم سرش نبود! دو تا خانم قرطی و یه پسر قرطی هم همراهش بودن! رزیدنت دیشب که دکتر برومنده باردار بود و ازم خواست برم مسمومین از زنک شرح حال بگیرم تا دکتر دستورات داروییش رو بذاره! زنه که همش چرت میگفت و عق میزد همراهیاشم یکی گریه میکرد یکی هم در جواب سوالای من میگفت: نمیدونم چی خورده! از آخر عصبانی شدم! رو باد هوا که نمیشه دارو داد؟ خب قرص اکس خورده مشروب خورده یا چه کوفته دیگه ای؟! از همراهیش پرسیدم: خب ایشون این وقت صبح کجا بودن که اینجوری شدن!/؟ که طرف چپ چپ نگاه کرد! ما هم گفتیم گور بابات! معلومه پارتی بودین! با این ریخت و قیافتون! نتیجتا چون هیچ شرح حالی ندادن ما هم براش دو میلی خواب آور گذاشتیم تا خفه شه و حداقل چرت نگه و بقیه مریض ها رو زا براه کنه! دیشب کلا شب شلوغی بود، یعنی ساعت ۷ شب خونه شام خوردم و رفتم کشیک، اما نه فرصت کردم ساعت یازده برم شام نه صبحونه! فقط یه چایی ساعت ۷:۳۰ صبح خوردم! یعنی بیش از ۱۲ ساعت گرسنه و تشنه بودم! معمولا رسمه که شب رو نصفش رو یکی بخوابه و اون یکی کشیک بده و برعکس اما من و سهیلا تا ۴ مریض داشتیم و یکم که خلوت شد سهیلا گفت بیا نصف کنیم و نفری دو ساعت بخوابیم، گفتم ارزش نداره تو برو کل چهارساعت رو بخواب من میمونم! و عجب غلطی هم کردم! انقدر مریض بد حال آوردن که حد نداشت! یارو آسمی بود سیگار کشیده بود با خفگی اومده بود! یکی زخم معده داشت با درد خفن که به مسکن جواب نمیداد و گفتیم حتما معده اش رو پاره کرده! یه مشکوک به آپاندیسیت داشتیم! یه آنوریسم یا فتق آئورت شکمی داشتیم که با درد شدید اومده بود و بخاطر گرفتگی تمام عروق قلب نمیشد عملش کرد حتی!خلاصه کلی مریضی عجیب غریب اومد! یکی اسپاسم پیشرونده عضلات داشت!دکتر گفت برم ازحاد ۲ یه اینترن اورژانس بیارم و رفتم معصومه رو آوردم اونم دو تا مریض دید و جیم زد! من موندم و کلی مریض! دیگه ساعت های ۶:۳۰ ایستاده داشت خوابم میبرد و حسابی عصبی و بداخلاق بودم! کاش رفته بودم سهیلا رو بیدار کنم! ثمین هم دیشب جراحی کشیک بود، صبح بهم گفت: نیلو داری با خودت چیکار میکنی؟ نه شام نه صبحونه نه خواب؟ نمی کشی اینجوری... گفتم: باشه.. راست میگفت! بیش از حد دارم مایه میذارم، چرا باید جور بقیه رو بکشم؟ میتونستم دیشب چهارساعت بخوابم و سهیلا مریض ببینه و بعد اون بخوابه و من ببینم... حالا که گذشت اما دیگه ازین غلط ها نمیکنم! صبح که رسیدم خونه خوابیدم تا ۱:۳۰! ناهار خوردمو خوابیدم تا ۷! از بس خسته بودم... ...................................... دیروز سالگرد ازدواجمون بود و پارسال تو یه همچین ساعتی همه تو باغ مشغول بزن و برقص بودیم... بهترین نامزدی رو بابام برام گرفت که هنوز فامیل ازش تعریف میکنن که چقدر بهشون خوش گذشته... و اینکه چقدر من این موقع خسته بودم... دوست دارم یه روزی بیام و ماجرای اشناییم با محمد و ازدواجمون رو بنویسم... امشب من خونه بودم و محمدم زود از درمانگاه اومد و مامان و بابا برامون یه جشن کوچیک با کیک و پیتزا گرفتن، منم واسه محمد کادو یه پرینسلی گرفتم اونم واسه من یه دوربین عکاسی خیلی حرفه ای...ساعت پ.ن:۲۳:۳۰
+ ساعت 21:10 نويسنده رها
|
اولین شب کشیک
چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 امشب اولین شبی که میرم کشیک و اولین شبی میشه که محمد مشهده و من پیشش نیستم... نازی.. گوگولیم امشب تنهاست.. سرما خورده بدجور
گوگولیه دیگه! چیکار میشه کرد.. اما غصه دارم که مجبورم تنهاش بذارم... مطمئنم حسابی امشب غصه میخوره
+ ساعت 18:57 نويسنده رها
|
|
|
|